جنگ ها و  لبخندها!

جنگ ها و لبخندها!

زن ها اسیر شده بودند و نگرانی در چشمانشان موج می زد. مرد، به هر زنی می رسید ، او را با یک نگاه کوتاه، رد می کرد. یکی از زنها فریاد زد:
_به ما مثل برده ها نگاه می کنی گروهبان!
مرد گفت:
_من ژنرالم
زن شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
_به هر حال ما برده نیستیم!
ژنرال نگاه کوتاهی به زن انداخت و صدا زد:
_سرگرد مایک، اینها رو رها کن!.. دسته ی بعدی رو بیار!
سرگرد مایک سری تکان داد و به هم رزمش گفت:
_مخش خالی شده! معلوم نیس دنبال چی میگرده؟
هر دو خندیدند. ژنرال حرف او رو شنید، اما حرفی نزد.او چند روز پیش لبخند یک زن اسیر را دیده بود و حالا دلش، در این هیاهوی جنگ، لبخند یک زن را می خواست.

نویسنده : رضوان کریمی