رقصیدن باران

رقصیدن باران

از این پس هر از گاهی در بخش مطالعه رخ آنلاین داستان های کوتاهی به قلم بنده حقیر به رشته تحریر در خواهد آمد.

در ابتدا قصد داشتم داستانی ادامه دار بنویسم اما بنا به ماهیت وب سایت از آنجا که ممکن است خوانندگان زیادی از میانه راه به ما پیوندند و خواندن داستان ادامه دار خارج از موضوع می شود به همین جهت داستانهای کوتاه با موضوعات متفاوت از این پس در ستون مطالعه مجله خواهیم داشت. نظرات شما باعث دلگرمی ما خواهد شد.

 

دم دمای صبح بود که صدای باران بیدارم کرد. هوا روشن شده بود اما نمی دانم ساعت چند بود.

سر صبح که بیدار می شوم دوست ندارم به ساعت نگاه کنم اصلا عقیده دارم کسی به ساعت نگاه می کند که منتظر کسی باشد من مدتی هست که دیگر منتظر کسی نیستم. فقط مانده همین باران که هر از گاهی به من سر می زند. از وقتی که به این شهر آمده ام بهش نزدیکتر شده ام و بیشتر پیشم می آید. دوستش دارم. چای دم گذاشتم که کنار هم بخوریم.

دلم می خواهد هر روز صبح که بیدار می شوم روی زیبایش را ببینم. یکبار بهش گفتم چرا هر روز نمی آیی؟ طبق معمول حرفی نزد.

پرده ها را کنار زدم. منظره بیرون بهتر دیده می شد زردی برگها نشان میداد که پاییز است اما این شهر چندان به پاییز توجهی ندارد و تقریبا همیشه کمی سر سبزی را دارد.

چای دم کشیده بود برای خودمان ریختم.

مثل همیشه فنجان او پر ماند!

 حالا وقت تماشای رقصیدنش بود. یکی دو ساعتی رقصیدنش را تماشا کردم حالا دلم می خواست در آغوش بگیرمش در را باز کردم و بیرون رفتم…

سینا رژیمند