بخشی از کتاب کلیدر!

بخشی از کتاب کلیدر!

پاره ای از لحظه ها چه کشنده اند .کاش می کشتند نه نمی کشند ؛ کشنده اند
به دشنه ای اسوده ات نمی کنند به دود عذاب خفه ات نمی کنند  تا خفگی؛ تا مرز خفگی می کشانندت و همانجا نگاهت می دارند.
چنانکه انگار میان اتش و دود حلق اویز مانده ا ی سینه ات از دود داغ پر شده است و چشم هایت در لخته ی خون در عذاب اتش می سوزد.
همینکه دیگران ملاحظه ی ترا بکنند همینکه تو چنان شکننده شده با شی که مورد رعایت دیگران قرار بگیری، کرم حقارت درونت  را می خورد. دیگر حتی از یاد می بری که خواری را چگونه تاب بیاوری. گیج دردمندی خود میشوی چندانکه حتی می روی همانچه را از منش در تو مانده است از دست بدهی.  دشنامت نمی دهند تا تو به دشنامی خود را سبک کنی.
بی حرمتی بر تو روا نمی دارند تا تو با ایشان سودای پایاپای کنی.سیلی نمی زنندتا تو دردی اشکار حس کنی که بروز درد خود گونه ای رهایی است.

بخشی از کلیدر محمود دولت آبادی