تکه کتاب

برشی از کتاب “سال بلوا”

برشی از کتاب “سال بلوا”

خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن می‌شود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمی‌کنی، فرش را وجب به وجب دست می‌مالی، اما نیست. فکر می‌کنی خب حتما یک جایی گذاشته‌ام که حالا یادم نیست، بعد بی‌آنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگر خراشی می‌کشی و […]

بخشی از کتاب “بادبادک باز” اثر خالد حسینی

بخشی از کتاب “بادبادک باز” اثر خالد حسینی

همان شب اولین داستانم را نوشتم.نیم ساعت طول کشید.داستان دلگیر کوتاهی بود درباره مردی که فنجانی جادویی پیدا کرد و فهمید که اگر تویش اشک بریزد ،اشکها بدل به مروارید میشوند.اما هرچند از مال دنیاچیزی نداشت ،شاد وخندان بود و کمتر اشک میریخت.پس در صدد برآمد راه هایی پیدا کند و غمگین شود تا بتواندبا […]