عباس معروفی

برشی از کتاب “سال بلوا”

برشی از کتاب “سال بلوا”

خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن می‌شود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمی‌کنی، فرش را وجب به وجب دست می‌مالی، اما نیست. فکر می‌کنی خب حتما یک جایی گذاشته‌ام که حالا یادم نیست، بعد بی‌آنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگر خراشی می‌کشی و […]

بخشی از کتاب سال بلوا

بخشی از کتاب سال بلوا

-آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غم انگیز نیست؟ خیلی دلم میخواست روبروی من بنشینی تا بگویم نگاه کن آدمها چقدر ضعیف میشوند؟! چرا فکر نمیکنند؟ مگر آدم هر حرفی به زبانش آمد می گوید؟ مثل بچه های لجباز روح آدم را میجوند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند. نه به عشق […]

بخشی از کتاب سمفونی مردگان شاهکار عباس معروفی

بخشی از کتاب سمفونی مردگان شاهکار عباس معروفی

پدر نماز وحشت خواند،و بعد که هوا گرگ و میش شد،بی آن که با کسی حرف بزند به حیاط رفت.در زیرزمین را با لگد گشود،و درست در لحظه ای که خورشید از تیرگی در آمد ،آن اتاق را با تمام اثاثیه و کتاب هایش به آتش کشید.روی لکه ی سیاهی که کنار حوض از ماه […]