لبخند زن

جنگ ها و  لبخندها!

جنگ ها و لبخندها!

زن ها اسیر شده بودند و نگرانی در چشمانشان موج می زد. مرد، به هر زنی می رسید ، او را با یک نگاه کوتاه، رد می کرد. یکی از زنها فریاد زد: _به ما مثل برده ها نگاه می کنی گروهبان! مرد گفت: _من ژنرالم زن شانه هایش را بالا انداخت و گفت: _به […]