محمود دولت آبادی

بخشی از کتاب کلیدر!

بخشی از کتاب کلیدر!

پاره ای از لحظه ها چه کشنده اند .کاش می کشتند نه نمی کشند ؛ کشنده اند به دشنه ای اسوده ات نمی کنند به دود عذاب خفه ات نمی کنند  تا خفگی؛ تا مرز خفگی می کشانندت و همانجا نگاهت می دارند. چنانکه انگار میان اتش و دود حلق اویز مانده ا ی سینه […]

کلیدر (قسمت دوم)

کلیدر (قسمت دوم)

عشق اگرچه می سوزاند اما جلای جان نیز هست. لحظه هارا رنگین می کند.سرخ. خون را داغ می کند. آفتاب است. فراز و فرود جان. کوهستانی افسانه ایست. هموار به ناهموار ناهموار به هموار. کشف تازه ای از خود در خود. ریشه هایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز می کنند. در انبوه […]

برشی از کتاب کلیدر

برشی از کتاب کلیدر

وقتی کسی دروغ می گوید ، دروغی رفتار می کند ، هیچکس بهتر از خود او و تندتر از خود او مایه این دروغ را احساس نمی کند. شرافت شکسته شده او را ، هیچکس بهتر از خود او به روشنی نمی بیند. کلیدر محمود دولت آبادی

خسته ام ، این دست ها خسته اند

خسته ام ، این دست ها خسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟ دقیق می شوم ، دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم ، بلکه صدایش را بشنوم ، اما نه ، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند. مغزم ، مغزم درد می کند از حرف زدن ، چقدر […]